Sunday, 9 August 2009
درباره الی
Sunday, 12 April 2009
اخراجی ها 2

مسعود ده نمکی شاید اگردر سینمای ایران یک پدیده نباشد اما بی شک با دانسته هایش از نیاز مردم ،تبدیل به کارگردانی پول ساز و شاید گیشه ساز شده است .مسعود را همه از سال هایی می شناسند که فرمانده ای جوان بود و انصارش همه حزب الله ی بودند و امروز کارگردانی شده است که اگر کارش هم کیفیت ندارد که به کمک چهره های مطرح سینما دارد،اما سالن ها نمایشش جا برای سوزن انداختن ندارد.مسعود اگر چه هنوز هم جوشی است اما می داند که مردم را باید بخنداند ،او هم فهمیده است که جامعه تشنه شنیدن ناشنیده هاست.اگر مسعود کارگردان نیست ،اگر بازیگردان نیست اما یک روان شناس خوب است .هر چند موضوع فیلمش چنگی به دل نمی زند اما ساعتی شما را به خنده وا می دارد و در آخر حس وطن پرستی و میهن خواهی را با سرود زیبای ای ایران تحریک می کند و یاد آوری می کند که همه ما ایرانی هستیم.در هر حال اگر اخراجی های 3 هم بیاید باز سالن های سینما پر خواهد بود چرا که مردم می خواهند لحظه ای بخندند..
Friday, 13 March 2009
سینما آزادی
Thursday, 12 March 2009
مجیدی و نتوانستن های خاتمی

Saturday, 31 January 2009
در حاشیه جشنواره فیلم
Friday, 30 January 2009
Sunday, 18 January 2009
خبر سازان رسانه ای

بی بی سی در عرصه خبر یکی از پر کار ترین و پر بیننده ترین شبکه های دولتی کشور انگلستان است که به 32 زبان دنیا دارای شبکه های رادیویی ،تلویزیونی و سایت خبری است. بی بی سی فارسی این روز ها در داخل و خارج از ایران با پخش تلویزیونی به زبان فارسی، حضوری بحث بر انگیز داشته است ،تا جایی که بعضا از داخل و خارج زمزمه مخالفت های قوی و ضعیفی شنیده می شود.
Friday, 26 December 2008
Wednesday, 24 December 2008
Saturday, 6 December 2008
شانزده آذر روز دانشجو
Tuesday, 11 November 2008
حس نقد پذیری
به رسم خوب ایام رفاقت نوشتم نامه تا گیرم سراغت
نوشتم نامه ای با عشق و امید اگر خطم بده لطفاً ببخشید
گمانم برده ای مارا ز یادت؟ منم ... «کبلا مرادو» از ولایت
چه ایام خوشی با هم سپردیم چه بحث و گفتمانهایی که کردیم
حدوداً دوم خرداد بودا ... دل مردم ز غم آزاد بودا
مث برق و مث توفان گذشتها ... به یادت هست که؟ هفتاد و هشتها
کجایی مشتی؟ اینجا جات خالیست بدون تو تو ده صلح و صفا نیست
به این شدت که نه ... اما خدایی محمد خاتمی! ... جداً کجایی؟
تو یاهو وقتی آن هستم که نیستی کلوب و سیصدوشصتم که نیستی
دل مردم براتان تنگه تنگه ... «حتی خاطرات تلختم واسه ما ... خیلی قشنگه!»
(زیادی شد اگر این مصرع فوق ولیکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون)
همه اینجا سلامی میرسانند اگرچه اکثراً چندیست خوابند
ولی شکر خدا این کدخدائه میگن قلبش طلاس ... دستش شفائه ...
اصن دست روی هر چی که میذاره طلا میشه ... سه سوت! ردخور نداره
خدا مرگم بده ...كافر شدم باز چرا اینگونه شد این نامه آغاز؟
«به نام حضرت باری تعالی»
( بدین صورت شروع شد نامه ... حالا!)
محمد خاتمی ... حالت چطوره؟ بگو دانم که احوالت چطوره؟
هنوز کیفیت به کوکه ... شاده جونت؟ هنوز سبزه سرت؟ سرخه زبونت؟
دماغت چاقه؟ اوضات خوبه سید؟ هنوز جنس عبات مرغوبه سید؟
هنوز هم بیجهت میخندی یا نه؟ به نافت گفتمان میبندی یا نه؟
هنوز دل به همه میبندی یا نه؟ به ریش جامعه میخندی یا نه؟
هنوزم طالب اصلاح هستی؟ به قول کدخدا ... گمراه هستی؟
اگر از حال ماها هم بخواهی سلامت ... شادمانی ... روبه راهی
تمام مردم ده خوب خوبند زنان مثل قدیم ... در رفت و روبند
و مردان مثل سابق گرم کارند نه معتادند و نه دیگر خمارند
جوونای ده پایین و بالا ... همه دنبال تحصیلن به مولا!
نه ماهواره نه علافی ... نه هیزی ... نه کوکائین ... نه شیشه ... نه مریضی
از اون روزی که رفتی از ده ما از این رو شد به اون رو کل اوضا(ع)
خلاصه از جلو ... پایین و بالا به ما خوب میرسن ... الحمدللا
كريم اوقلي که گاوش شیر میداد! همون که سهم آب و دیر میداد
درست شد وام تعمیرات خونهاش ... جواد هم زن گرفته نوش جونش!
خودت دیدی که ده چی بود ... چی شد زن اوستا غلام هم ساکشنی شد!
میگن جراحی کرد هفتاد و نه بار ... حالا باید ببینيش ... روم به دیوار!
پس از یک دوره فعل و انفعالات ... هزار الله اکبر ... از کمالات!
همه خوشحال و شاديم و غمي نيست دگر بحث حضور خاتمي چيست؟
تمام گاوها ... گوسالهها خوب عموها ... عمهها و خالهها خوب
مراتع سبز ... شالیها به سامان هوا عالی ... بهاری ... ناز ... مامان!
میگم راستی رضاتون چونه؟ سید؟ هنوزم درسشو میخونه سید؟
میخواست دکتر بشه از اون قدیما؟ تهش شد یا که زایید زیر درسا؟
نوشتی توی آن دستخط پیشی میخواد دکتر شه ... میگفتی: «نمیشی!»
یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا که مدرک میده مفتی ... ده تا ده تا!
به زیرکها ... به دانشجوی باهوش ... مگه کردان نیومد؟ خوب اونم روش!
رفیقت بود که یک ذره تپل بود ... مشاور بود اگرچه، عقل کل بود!
دماغش چاقه؟ فوله گیگا بایتش؟ هنوز چیز مینویسه توی سایتش؟
فرامرز بچه مش اصغرآقا براش کامنت میذاره ... روزی صدتا
آخه پهنای باند ما زیاده ... یه جورایی سر شیرش گشاده
خدا قوت بگو به این رئیسا ... چه حالی داد به این وبلاگ نویسا ...
پروکسی و مروکسی ما نداریم صدا داریم ولی سیما نداریم!
همه چی اینورا آزاد و مفته اینو بیبی توی اخبار شنفته
رسیور این طرفها هم حلاله عرب ست این وری ... سمت شماله!
میگن ارزونی بیسابقه است این انیشتینه؟ خدایا! نابغه است این؟
اصن دنیا به یک هو زیر و رو شد شنیدی بوش چطور بیآبرو شد؟
شنیدی چیزی از طرحای تازه؟ (قلندر خوابه و شب هم درازه؟)
جلو قاچاق خشخاشو گرفتن شنیدی کل اوباشو گرفتن؟
خدا خیرش بده ما که رضاییم نباشه، دسته جمعی کله پاییم
ز وضع قوت گر خواهی بدانی پریم تا خرخره از شادمانی
اگر یک دو نفر هم شکوه دارند از آن مزدورهای جیره خوارند
ملالی نیست اینجا طبق آمار به جز دوری تو آن هم نه بسیار ...
برنج و نان و گندم هست کافی میگم راستی توهم با قالیبافی؟!
ببینم توی دوری از ریاست ... خبرهایی شنیدی از سیاست؟
شنیدی گنجی و آزاد کردن؟ به شدت مردم و ارشاد کردن؟
شنیدی توی دانشگاه زنجان ... شنیدی چیزی از الهام و کردان؟
شنیدی برج میلاد و فروختن؟ شنیدی میشه چند تایی گرفت زن؟
خلاصه وضع ما که بیمثال است گرانی؟ چی؟ تورم؟ نه ... محال است
«برنج آنجا کیلویی خون باباست؟» برو سید، اینم از اون جواباست
برنج اینجا نهایت صد تومان است مرامی، بهترین جای جهان است
خیار و سیبزمینی مفت مفت است همانطوری که در آمار گفته است ...
تورم یک دو در صد «رشد» کرده ... گرانی سوی مردم «پشت» کرده ...
تساهل معنی تازه گرفته ... نمونهاش قافیه در مصرع فوق!!
تمام شد جیره کاغذ ولیکن حکایت همچنان باقیست
همه خوشحال و شادیم و غمی نیست نیازی به حضور خاتمی نیست
به جان تو خوشیم بسیار سید! حالا میخوای بیای چی کار سید؟
برو هر جا که حال کردی سفر کن اصولاً فکر ده از سر به در کن ...
برو ایتالیا ... قسطنطنیه ولایت را دودر کن کی به کیه؟
فقط رفتی اگر از این بیابان سلامم را رسان لطفاً به باران ...
در آخر این تو و این وضع ایران ...
حالا میخوای بیا ... میخوای بپیچان!
Thursday, 25 September 2008
تلویزیون و فرهنگ

سال های کودکی ما ،یعنی سال های دهه شصت و اوایل دهه هفتاد ،سال های سختی همراه با هزار و یک کمبود و کاستی بود.خوب خاطرم هست که تنها دو شبکه تلویزیونی یعنی شبکه یک و دو، روزانه تنها چند ساعت به پخش برنامه ها و فیلم های بعضا تکراری و اخبار می پرداختند و ساعت ده یا یازده شب هم برنامه ها تمام بود.اما در مقایسه تولیدات تلویزیونی سال های دور با این روز ها، تفاوت های آشکاری را شاهد آن هستیم که بی شک این تفاوت ها به نابودی فرهنگ اصیل ایرانی کمک بسزایی کرده است. فرهنگ سازی همیشه و در همه جای دنیا از دوران کودکی آغازمی شود و صد البته که در ایران ما و زمانی که ما کودک بودیم این کار به خوبی انجام می شد،راجع به دهه شصت حرف می زنم سال های کودکی خودم.یک نمونه اش همین مدرسه موش هاست که در قالب یک برنامه کودک ،فرهنگ و تربیت را به ما آموخت.نصیحت های معلم به شاگردانش بی شک در ما هم تاثیراتی را داشته است . یاد گرفتیم که چگونه در مدرسه رفتار کنیم ،چگونه بودن را علاوه بر تربیت خانواده به ما آموخت.اما امروز بچه های ما چه فرهنگی رااز سریال های و برنامه های مثلا نود قسمتی یاد می گیرند؟فحش ،ناسزا ،رفتار توهین آمیز با بزرگتر ها ،فریاد ،ناشکری،زندگی فقیرانه یا ماشین های آنچنانی ؟به خدا نسل جوان امروز ما به اندازه کافی در بی فرهنگی غرق هست ،غرق ترش نکنیم .اگر کودک امروز ما این ناسزا گویی ها در رسانه ملی ببیند ،که می بیند!!!فردایش تباه تر از امروز ماست.ما اگر احترام به والدین را از همین مدرسه موش ها یاد گرفتیم این نسل فحش و ناسزا و بد دهنی و گستاخی را از کسانی یاد می گیرند که برای ما تبدیل به چهره شده اند.نه اینکه برنامه سازی نکنید ،اگر برنامه این گونه می سازید که به قولی آب و نان دار است ،برنامه های هم برای آموزش و تربیت جوانان و کودکان بسازید و بدانید که پیرو جوان ،خرد و کلان شاهد شما است ،خاطرم هست که دوست و برادر نازنینم فرهاد ناصح همیشه نصیحت درستی می کرد می گفت هر وقت که جلوی دوربین می روی ،دیده می شوی ،به شعور بیننده احترام بگذار و بدان که هر حرفت شنیده می شود و تاثیر گزار است،شاید این نصیحتی است که باید به برنامه سازان کرد که بخدا حرف های شما تاثیر گزار است ،برای خنداندن مردم راه های بهتری هم هست .شب خوش
مدرسه موش ها
Sunday, 31 August 2008
رمضان سلام

Wednesday, 20 August 2008
کمی سینمایی

Tuesday, 29 July 2008
داستان های پلیسی
در دورانی که جوان تر بودم و بهتر بگم دوران بچگی که فقط شبکه یک و دو روزی چند ساعت برنامه داشت سریال های پلیسی از نان شب برایم واجب تر بودند .سریال های انگلیسی چون مادام مارپل ،شرلوک هولمز و پوارو.هنوز هم سریال های پوارو رو اینجا هر از گاهی نگاه می کنم .اگر سریال هرکول پوارو را دیده باشید حتما سربازرس جپ از اسکاتلند یارد را هم به یاد دارید. ساختمانی اسکاتلند یارد با علامتی در حال حرکت که همیشه در سریال بود.در سفر به لندن در جلوی ساختمان اسکاتلند یارد ایستادم و این عکس را گرفتم.خیلی جالب بود، یاد ایران خودمان افتادم که جلوی ساختمان های دولتی و نظامی هزاران تابلوی عکاسی ممنوع زده اند،چرا؟ الله و اعلم .در هر حال به یاد دوران کودکی و سال های دور این عکس را گرفتم. شب خوش
Friday, 18 July 2008
خسرو جان همیشه یادت سبز

Monday, 7 July 2008
تمام مي شوم شبي، فقط به من اشاره کن

حرفهای ما هنوز نا تمام
باز هم همان حکایت همیشگی !
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
نا گهان چقدر زود دیر می شود .
Tuesday, 1 July 2008
Friday, 20 June 2008
دیار آشنا
بنام خدا
بینندگان محترم شبکه جهانی جام جم
ســــــلام
اینجا تهران ،پایتخت ایران
سرزمیـــــن مهربـــانی ها
دیـــــــــار همیشه آشناست
این ،جملاتی بود که بار ها و بار ها در گزارش های برنامه دیار آشنا تکرارشان کردم تا جایی که دیار آشنا برایم وسعتی یافت به اندازه ایرانم ،سرزمینم . اولین باری که جلوی دوربین جام جم و برنامه دیار آشنا رفتم ،روز های ماه مبارک رمضان بود ،روزهایی بود که هیچ وقت از دفتر خاطراتم پاک نخواهد شد. نزدیک به دو سال عضو کوچکی بودم از برنامه دیار آشنا، تا آن وقت ،هیچگاه طعم تلخ غربت را نچشیده بودم. اما امروز که غربت نشینم و یک بیننــده، خوب می دانم که داشتن دیار آشنا ،یعنی داشتن سرزمینم ،ایران در غربت .هر چند کوتاه اما بوی ایران میداد برایم.
آغاز یک برنامه تلویزیونی همانند کودکی نو پاست که به مرور زمان رشد می کند وبزرگ می شود. دوستان زیادی برای خود پیدا می کند ولی فرصت کوتاه است و بــــاید رفت تا برنامه ای دیگر برای سرمایه اصلی شبکه که همانا مخاطبین هستند ،تولید و پخش شود و هیچکس ماندی نیست.
شنیدم که دیار آشنا هم تمام شد ،حقیقتا دلم گرفت ،برای تمام لحظه لحظه هایی که با دیار آشنا زندگی کردم ،دلم تنگ شد و یاد گذشته ها کردم . یاد استودیویی که بخاری هایش در سرمای زمستان ها حکایتی داشت ، یاد تمام گزارش هایی که با دوستان و همکاران برای ضبط میرفتیم،در سرما و گرما تنها به عشق کسانی که منتظر دیدن دیار آشنا بودند در غربت .
جمله کوتاه می کنم و از تمام کسانی که در این سال ها برای برنامه دیار آشنا زحمت کشیدند و من را یاری کردند بخصوص از حاج آقا غفوریان عزیز، محمود خان شهریــاری ،آقای نهضت ، آقای فرهاد ناصح ،خانم نامور و تمام دوستانی که برای دیار آشنا زحمت کشیدند و نامشان را نبردم ،تشکر و قدردانی می کنم .
در پایان آرزو می کنم که دیارآشنا ،ایران، سرزمین من ، همیشه پاینده باشد.
Sunday, 15 June 2008
قند پارسی
میدان فردوسی 1336

